نیمه گمشده

0 0
امتیاز 4.17 تعداد رای 3

نیمه گمشده

انسان ذاتاً اجتماعی آفریده شده و همواره در جست‌وجوی کسی است تا مسیر زندگی را با او و در کنار او طی کند. گروهی معتقدند انسان از همان ابتدای خلقت همواره به دنبال نیمه گمشده خود بوده و هست. تعبیر نیمه‌ گمشده شاید ترجمه‌ای از کلمه آشنای جفت باشد که در کتاب‌های مقدس و دینی نیز به آن اشاره شده است.

آیا هر انسانی نیمه گمشده‌ای دارد؟

آیا نیمه گمشده باید مکمل فرد باشد یا مشابه او؟

این دو پرسش، بسیار عمیق، فلسفی و روان‌شناسانه است که پاسخ دقیق به آن‌ها بسته به نگرش هر فرد به فلسفه زندگی و نگرش آن به مسئله جفت‌یابی دارد.حافظه جمعی ما پر از فیلم‌ها و سریال‌هایی است که مملو از عشق‌های اسطوره‌ای است. پسری در عنفوان جوانی دختری را می‌بیند و یک دل نه صد دل عاشق او می‌شود.مردها و زن‌ها در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند، با هم مراوده دارند و از کودکی باهم بزرگ می‌شوند، از این ‌رو روابط بین آن‌ها اجتناب‌ناپذیر است. موضوع از زمان اولین حضور در اجتماع آغاز می‌شود، وقتی کودکان وارد مدارس پیش‌دبستانی می‌شوند در آنجا اولین گروه‌های جنسیتی را تشکیل می‌دهند. این گروه معمولا متشکل از افراد هم‌جنس است که گرایشات نزدیک به فرد دارند. این مسئله ادامه می‌یابد تا این که در سنین بالاتر و در اواخر دوره دبیرستان گرایش بین دو جنس آغاز می‌شود. دوستی با جنس مخالف مانند یک واکنش شیمیایی می‌ماند. فرد در این دوستی خواهان درک این مسئله است که بودن با فرد مقابل چه احساسی را در او برمی‌انگیزد.

روابط  خالی از شهوت

یکی از جاذبه‌های دوستی و اتصال دو فرد به یکدیگر ایجاد رابطه خالی از شهوت و بر اساس حسن نیت است که علم ثابت کرده چنین روابطی وجود دارند.تحقیق و نظرسنجی دیگری در سال ۲۰۰۰ میلادی در آمریکا انجام شده که طی آن ۳۰۰ دانشجو مورد نظرسنجی قرار گرفتند. از این تعداد ۶۷ درصد از آن‌ها در خلال رابطه دوستانه با جنس مخالف وارد روابط جنسی شدند و جالب است بدانید که ۵۷ درصد آن‌ها هرگز به قصد انجام رابطه جنسی وارد این رابطه دوستانه نشده‌ بودند. از این ‌رو منطقی است که نتیجه بگیریم با توجه به سرشت زنان و مردان هر چقدر هم که طرفین در حفظ فاصله و پایبندی به دوستی عمیق و سالم بیندیشند ممکن است تمایلات جنسی و جسمی در آن‌ها شکل گیرد که برخی قادر به کنترل آن هستند و برخی دیگر در مقابل این تمایلات تاب و تحمل خود را از دست می‌دهند
اگر مانند داروین به قضایا بنگریم، موجودات در یک سیر تکاملی حرکت می‌کنند و اساسا تکامل می‌یابند (از لحاظ زیستی) و نیازی به نیمه گمشده نیست، صرفاً تولید مثل به مفهوم زیستی آن، برای تنازع بقا کافی است. با این حال، اگر رمانتیک‌تر (و منطقی‌تر) مسئله را بررسی کنیم، هر موجودی برای بهتر زیستن نیاز به تعامل با یک جفت دارد که این جفت به عقیده عده‌ای مکمل و به عقیده عده‌ای مشابه فرد باید باشد. البته شاید گروهی هم خرده بگیرند که نیمه گمشده هر فرد الزاما نباید جفت و همسرش باشد و گاهی دو دوست از یک جنس می‌توانند یکدیگر را به تکامل برسانند،
برخی دیدگاه‌ها مطرح می‌کنند که نیمه گمشده با همسر متفاوت است، چراکه همسر نیاز فیزیولوژیکی و عاطفی را برآورده می‌سازد اما نیمه گمشده از لحاظ علمی، منطقی و فلسفی شخص را تکمیل می‌کند.

نویسنده آمریکایی ریچارد باخ می‌گوید: «نیمه گمشده هر فرد کسی است که قفل‌هایی داشته باشه که با کلیدهای شما باز شود و شما قفل‌هایی داشته باشید که کلیدش دست آن فرد باشد. وقتی ما به اندازه کافی احساس امنیت داشته باشیم تا قفل‌های‌مان را باز کنیم، حقیقی‌ترین جلوه خودمان را نشان می‌دهیم و به طور کامل و صادقانه‌ای از من تبدیل به ما می‌شویم».

 

 

انسان نر- ماده يعنی دو جنسی (Hermaphrodite )

كارل گوستاو يونگ هم در روانشناسی به دو جنسی بودن انسان ازلی اشاره‌ای آشكار دارد و می‌گويد حتی در ايام قبل از تاريخ هم اين عقيده وجود داشته كه انسان ازلی هم نر است و هم ماده. در فرهنگ نماد‌ها روان زنانه را آنيما (Anima ) و روان مردانه را آنيموس (Animus ) خوانده اند. يونگ آنيما و آنيموس را از مهم‌ترين آركِ تايپ‌ها در تكامل شخصيت می‌داند و می‌گويد: در نهايت، انسانی به كمال انسانيت خود می‌رسد كه آنيما وآنيموس در او به وحدت و يگانگی كامل برسند. يونگ،" يكی شدن آنيما و آنيموس " را ازدواج جادويی خوانده است و در واقع اصلي‌ترين بنيان روان آدمي، آنيما و آنيموس است.
در افسانه‌های مصریان باستان ایسیس و اوزیریس را همتا و نیمه گمشده یکدیگر خوانده‌اند. طبق افسانه‌ها آن دو از وقتی در رحم مادر بودند قلب‌شان با یکدیگر آمیزش یافته بود و این بدان معناست که اعتقاد به یافتن نیمه دیگر از ایام باستان رواج داشته است.
ای نظریه در نمایش‌نامه سمپوزیوم افلاطون که توسط آریستوفان، نمایش‌نامه‌نویس نمایش‌های کمدی، نوشته شده، نیز مطرح شده است
طبق افسانه‌های یونان باستان، انسان در ابتدا دارای چهار دست، چهار پا و دو سر بود. زئوس به دلیل ترس از قدرت انسان، دو نیمه‌اش کرد و انسان مجبور شد تا همیشه به دنبال نیمه گمشده‌اش بگردد.
امروزه قبل از ازدواج مشاوره‌های روان‌شناسی و آزمون‌های مختلفی از دو نفر به عمل می‌آید تا تعیین کنند این دو فرد چقدر برای همسری هم و برای تکامل یکدیگر مناسب‌‌اند. اما مسئله این‌جاست که برخی مکمل بودن را ملاک قرار می‌دهند و برخی مشابه بودن. حتما شما هم شنیده‌اید که بهتر است آدم خجالتی با فردی اجتماعی و برون‌گرا ازدواج کند؛ این افراد معتقد به نظریه مکمل‌اند. گاهی هم می‌شنوید که بهتر است دو نفر که شیفته ادبیات و شعر و شاعری‌اند با هم ازدواج کنند؛ این افراد معتقد به نظریه تشابه هستند. اما پژوهش‌های علمی و بررسی جمعیت‌های مختلف نشان داده که تشابه افراد به یکدیگر در دوام ازدواج بیش‌تر موثر است تا مکمل بودن.

 

به قول شل سیلور استاین: «آدم هميشه دنبال قطعه‌ای گم‌شده است. هيچ آدمی را نمی‌توان يافت كه قطعه خود را جست‌وجو نكند؛ فقط نوع قطعه‌هاست كه فرق می‌کند. يكی به دنبال دوستی است، ديگری در پی عشق؛ يكي مراد می‌جوید و يكی مريد. يكی همراه می‌خواهد و ديگری شريك زندگی، يكی هم قطعه‌ای اسباب‌بازی. به‌ هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود يا دست‌کم بدون آرزوی يافتن آن نمی‌تواند زندگی كند.


حافظه جمعی ما پر از فیلم‌ها و سریال‌هایی است که مملو از عشق‌های اسطوره‌ای است. پسری در عنفوان جوانی دختری را می‌بیند و یک دل نه صد دل عاشق او می‌شود. بعضی زن ها به دنبال شاهزاده ی رویاهای شان هستند و بعضی مردان هم به دنبال زنی هستند که از هر نظر کامل و بی عیب و نقص باشد. اما زندگی واقعی با آدم های واقعی داستان دیگری دارد.

اول از همه باید به خودتان دقت کنید.من‌چه چیزی دارم ؟ من کیستم؟ ارزشها و‌معیارهای من چیست؟

وقت تان را تلف نکنید. البته هر چیزی در زندگی امکان پذیر است و نباید کسی را قضاوت کرد اما خوب به این مسأله فکر کنید: چه فردی را می توانید نیمه ی گمشده ی خودتان تصور کنید؟این یعنی معیار شما از بودن در کنار فرد دیگری چیست؟
نگرانی در مورد تغییر احساس تان در کشاکش زندگی روزمره، ترس ناخودآگاه بابت از دست دادن حریم شخصی خود، ترس از اعتیاد به عشق زندگی تان، همگی دیواری نامرئی دور شما ساخته اند و شما را از فرصت آشنایی با آدم های جدید محروم می کنند.بنابراین نیمه گمشده من با ترس و نا آگاهی پیدا نمی شود.
خصوصیات کسی که به عنوان شریک عاطفی انتخاب می کنیم چیزهای زیادی را در مورد ویژگی های شخصیتی خود ما آشکار می کند.
تلاش برای پیدا کردن نیمه گمشده، نیمه کامل کننده و تلاش برای کامل شدن یک ایده اشتباه و رایج است که بیشتر از هر چیز در تربیت اشتباه به ارث رسیده است. متأسفانه هیچ کس قرار نیست ما را کامل کند ما با نقص هایمان باقی خواهیم ماند مگر اینکه بخواهیم آنها را به خاطر خودمان اصلاح کنیم.برای اینکه آدم بهتری باشیم هیچ کس نمی تواند بجز خود ما تلاش کند. در واقع این یک تلاش فردی است.
شما حتی نمی توانید از تصور دیگری راجع به خودتان کاملاً مطمئن شوید. به همین دلیل نمی توانید انتظار داشته باشید هر چیزی را که دیگری واقعاً فکر یا احساس می کند بشناسید. ما حتی نمی توانیم با اطمینان و صراحت درباره تجربه های مشترک از واژه «ما» استفاده کنیم. چیزی که یک نفر در یک موقعیت مشترک احساس می کند شاید کاملاً با تصور و احساس ما فرق داشته باشد.


ا
فرادی که معتقد به نیمه گمشده دارند، متاسفانه به اشتباه جذب نقطه ی مقابل خود می شوند. و این مسئله چون هیچ ریشه ای در وجود حقیقی فرد ندارد، بزودی از بین می رود. به عنوان مثال فردی درونگرا ،  را در نظر بگیرید که به خاطر عدم پذیرش صفات واقعی خود، به یک فرد اجتماعی با روابط عمومی بالا جذب می شود و با او وارد رابطه می شود.ایا این ارتباط ادامه دار میشود؟
گاها در ابتدا به خاطر جذابیت های جنسی یا هیجانات کاذب تصور می کنیم  نیمه گمشده  خود را پیدا کرد ه ایم و  می توانبم در کنار او زندگی کنیم اما پس از کاهش هورمونهای جنسی و هیجانی که معمولا بین 2 تا 5 سال اتفاق می افتد، این رابطه رو به نابودب می رود و معمولا به یک طلاق حقوقی و یا عاطفی منجر می شود.
افراد با روحیات مختلف، هر کدام ویژگی های مثبت و منفی خود را دارند.مهمترین مسئله در این است که فرد خصوصیات رفتاری و روحی، و توانایی ها و نواقص  خود را بشناسد تا بتواند ذهنیت مناسبی از آنچه می خواهد را بدست آورد. خصوصیات مثبت و منفی خود را صادقانه روی کاغذ بنویسید ، نکات مثبت خود را تقویت کنید و نکات منفی را برطرف کنید. شما با استفاده از این خصوصیات می توانید به درک بهتری نسبت به خود و آنچه از شریک زندگی انتظار دارید،را متوجه بشوید.
نیمه گم شده هم نیمی از شما را محو می کند و هم وظیفه ای ناممکن را به عهده ی شریک زندگی میگذارید.خواهش می کنم  دید تان را  نسبت به نیمه گمشده تان تغییر دهید  ، استقلال شخصی و مالی خود را بدست آورید، شما به نیمه ای دیگر احتیاج ندارید  تا کامل شوید و باید به این آگاهی برسیم و خودمان را بشناسیم و از کلماتی که در ناخود آگاه ما نهادینه شده است رها شویم.
ﺁﺩﻣﯽ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺎﻣﻞ ﺷﺪﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭼﻮﻥ ﻣﺎﻫﯿﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﯿﻤﻪ ﮔﻤﺸﺪﻩ ﺧﻮﺩ ﻧﺎﻣﯿﺪ ، ﻭ ﺑﻪ ﺟﺴﺘﺠﻮﯼ ﺁﻥ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ. ﺍﻓﻼﻃﻮﻥ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﺭﻭﺍﺡ ﺭﺍ ﻣﺪﻭﺭ ﻭ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﮐﺮﻩ ﺧﻠﻖ ﮐﺮﺩ ؛ ﺁﻧﮕﺎﻩ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭ ﻧﯿﻤﻪ ﺗﻘﺴﯿﻢ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﻫﺮ ﻧﯿﻤﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﺴﻤﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻫﺮ ﺟﺴﻢ ﭼﻮﻥ ﺑﺎ ﺟﺴﻢ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﻧﯿﻤﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﻭﺣﺶ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ,ﺷﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﻋﻠﺖ ﺍﻓﻼﻃﻮﻥ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ : ﻋﺸﻖ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮﯾﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺁﺩﻣﯿﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺷﻔﺎﺑﺨﺶ ﺩﺭﺩ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺑﺸﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ. ﺁﺩﻣﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻧﯿﻤﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﺧﻮﺍﻩ ﺁﻥ ﻧﯿﻤﻪ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﯾﺎ ﻣﺮﺩ ، ﺣﺲ ﻣﺤﺒﺖ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻭ ﺧﻮﯾﺸﺎﻭﻧﺪﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﻧﯿﻤﻪ ﺧﻮﺩ ﺟﺪﺍ ﺷﻮﺩ.

جالب است بدانيم زن و مرد فقط در 3درصد از DNA با هم تفاوت دارند.
 


نظریه متعلق به پروفسور جان گری ست که بیست سال است تحقیقات گسترده انجام می دهد برای هر چه بهتر کردن روابط عاطفی همسران، اولین بار این نظریه را سال 1992 ارایه داده و از آن سال تا کنون در دانشگاههای معتبر دنیا تدریس و به بحث گذاشته شده است.
 نظریه این است :
مردان به کش می مانند وقتی آنها را می کشید کش می آیند و برای پرتاب آماده می شوند، کش مفهوم جالب وساده ایست که به کمک آن می توانیم چرخه ی صمیمیت را در مردان درک کنیم، این چرخش از نزدیک شدن فاصله گرفتن و مجددا نزدیک شدن تشکیل می شود بسیاری از زنان تعجب می کنند که می بینند حتی وقتی مردی زنی را دوست دارد برای نزدیک شد ن به او گاه به عقب کشیده می شود مردان به غریزه این ویژگی خود را می شناسند مساله تصمیم گیری یا انتخاب مطرح نیست صرفا اتفاق می افتد نه تقصیرمرد است نه زن این یک مدار چرخش طبیعی ست ....
وقتی مردی زنی را دوست دارد گاه لازم است برای نزدیک شدن به او ابتدا خود را عقب بکشد، زنان عقب نشینی مرد را به درستی تفسیرنمی کنند زیرا معمولا زنان خود را به دلایل دیگری عقب می کشند زن وقتی خود را عقب می کشد که به مرد اعتماد نمی کند یا وقتی رنجشی داشته باشد یا مرد کاری را به اشتباه انجام دهد دراین حالت زن مایوس شده و خود را به عقب می کشد، مرد خود را به عقب می کشد زیرا به استقلال و خودمختاری علاقه دارد وقتی به اندازه ی کافی خود را عقب کشید مانند فنر یا همان کش دوباره جمع می شود به جلو می آید زیرا تحت تاثیر نیاز به دوست داشتن و صمیمیت باید دوباره نزدیک شود ..
اشتیاقی که زن ایجاد می کند مرد را به سمت او می کشد اما مردان پس از رفع نیاز به عشق احساس می کنند که به استقلال خود احتیاج دارند و عقب نشینی می کنند زن گاه دراین حالت گیج و یا دچار هراس از این تغیر رفتارمی شود.رابطه مرد با کش، ارتباط اوست بین نیاز به صمیمیت و نیاز به استقلال، نکته آنکه این موضوع نباید باعث شود زن ابراز محبت و دوست داشتن نکند زیرا همین مساله توان برگشت مرد و علاقه اش به صمیمیت را تضمین می کند.
و اما زن به موج می ماند وقتی احساس می کند کسی دوستش دارد عزت نفس او چون موج خروشان دریا بالا و پایین می رود وقتی احساس خوبی دارد به اوج می رسد اما کمی بعد ممکن است روحیه اش، بی مقدمه تغیر کند امواجش فروکش کند اما این فروکش کردن هم موقتی ست، وقتی به قعر می رود ناگهان تغیر روحیه می دهد و بار دیگر احساس خوبی پیدا میکند.ابراز علاقه مرد حتی به صورت زبانی چیزی ست که این موج را بلند و بلند تر می کند.

 

جان گری نقل قول جالبی از همسرش دارد:

همسر من می گوید هر وقت تو به من ابراز عشق و علاقه می کنی و من در اوج لذت و بلندی این موج هستم احساس یک انرژی بی کران در خودم می کنم من قادرم در همان روز و همان لحظه یک خانه تکانی سالیانه انجام دهم!

 

به همین دلیل است که گاه مردان نیز گله مند می شوند که من چندی پیش ابراز علاقه کرده ام این زنها چه اصراری دارند بازهم مظاهرش را ببینند یا بشنوند؟ دقیقا به همین دلیل است، شخصیت موج گونه زن با این ابراز علاقه ها اوج می گیرد و زن احساس خوبی نسبت به خود و زندگیش دارد و هیچ چیزی گاه او را دچار افسردگی و ناراحتی نمی کند اما وقتی این موج پس از مدتی فروکش کند و زن به قعر شخصیت خود برود دوباره نکات منفی و آزارد هنده ای ممکن است او را تحت الشعا ع قرار دهد و زن ناگهان بی دلیل خاصی حال بدی پیدا می کند و دچار خلا می شود.
اینجاست که دوباره دوست داشتن و ابراز آن زن را به اوج لذت روحی می برد و موج را دوباره مرتفع می کند، بیشتر مردان نیز تصور می کنند زنان باید همیشه درخشش و شکوفایی عشق را در وجود خود داشته باشند، اما نکته همین است که مرد باید این حال متناوب زن را در شرایط مختلف روحی درک کندو بداند که زن، همیشه و همیشه نیازمند شنیدن دوست داشتن و اثبات آن است و البته حالا دیگر دلیلش را می دانیم چه در مرد و چه در زن...

بدون آزادی ، اخلاق نمی تواند وجود داشته باشد.تا چیزی را نپذیریم نمیتوانیم تغییرش دهیم.. پذیرش بسیار قدرتمنده و برای رسیدن به این مرحله باید بدانید تنها راه آن آگاهی می باشد و برای رسیدن به آگاهی ببینید آیا واقعا نیازش را احساس می کنید؟؟؟؟؟


تعصبات را کنار بگذارید و حرکت کنید.

 

گردآوری: دکترمارال آقا شیخ حسین  : روانشناس


 

امتیاز دهید :
به اشتراک بگذارید :

نظر دهید

گزارش